تبليغاتX
پن کیک
من می ترسم؛

از یک چیزی که دقیقن نمی دانم چیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط پن کیک |

It's HARD to wait for someone's last words

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط پن کیک

غم.

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط پن کیک

This weird feeling of running away is coming back to me again

...

+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط پن کیک

عین یه سرنگ رفته بالا ؛ از طرف تهران به آسمون.

.

.

زشت!!

+ نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط پن کیک |

هنوز هم منطق داره

و هم توقع.

.

.

این آدم هیچ وقت اون بلای معروف سرش نمیاد.

+ نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط پن کیک

آخه چرا فکر می کنم به کسی مربوطه که من مدت زیادی اه که

غمگین و عصبانی ام؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط پن کیک

وقتی دوستمون یک هزارم  از اوضاعی که شش ماهه پشت سر گذاشتمو -اونم تازه به صورتِ اکستریم لانگ شات!- دید و وحشت کرد ؛

-یا اقلن ادای وحشتو در اُورد-

به شددت خنده م گرفت!

[ قهقهه ؛ از تهِ تهِ دل! ]

+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط پن کیک |



ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط پن کیک

قول میدم این آخرین باری باشه که برات گریه می کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط پن کیک

تصور می کنم روزیو که دوباره ببینمت.

بیام جلو محکم هُلت بدم عقب بگم :

تو منو اذیت کردی!

بعد اینو که بگم انگار یه دنیا حرف نزده ی چند ساله رو گذاشتم رو زمین.

.

.

اَه!

حتی تصورشم یه جور خوب و ابلهانه ای راضیم می کنه.

+ نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط پن کیک |

انگشتاتو بهَم فشار میدی ،

چشاتو می بندی،

و دوباره و صد باره به خودت قول میدی که راجع به این موضوع به خودت کمک کنی.

.

.

حتی اگه -هر دفعه- نذاره.

+ نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط پن کیک |

امان از دست این حالت oversensitivity  ِ شدید و جدیدِ من ...

که بسیار داره واسه خودمو بقیه آزاردهنده میشه ،

خصوصن  واسه خودم ؛

-اونم وقتایی که بروزش نمیدم-!

+ نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط پن کیک |

"لبریز شو تا سرشاری ات به هرسو رو کند.صدایی تو را می خواند،روانه شو. سرمشق خودت باش. باچشمان خودت ببین. با یافته ی خویش بِزی.در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی.پیک خود باش.پیام خودت را بازگوی.میوه از درون باغ بچین.شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی.و زنبیل تو را گرانباری ِ شاخه بس خواهد بود.

میان این روز ابری من تورا صدا زدم.من تو را میان جهان صدا خواهم کرد و چشم براه صدایت خواهم بود.

و در این دره ی تنهایی ، تو آب روان باش و زمزمه کن ؛

من خواهم شنید."


قسمتی از نامه ی سهراب به نازی



"صدایی نیست که نپیچد و پیامی نیست که نرسد.هستی مهربان تر از آن است که پنداشته ایم.من گوش به زنگ ِ وزش ها نشسته ام و نگاه می کنم.زندگی را جور دیگر نمی خواهم.چنان سرشار است که دیوانه ام می کند.

دست به پیرایش جهان نزنیم.

کار من تماشاست و تماشا گواراست.من به مهمانی جهان آمده ام و جهان به مهمانی من.اگر من نبودم،هستی چیزی کم داشت.اگر این شاخه ی بید خانه ی ما هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم به راهی می سوخت.

همه چیز چنان است که می باید.آموخته ام که خرده نگیرم.

شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم.

....

من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد.بگذار هر بامداد آفتاب بر این دیوار آجری بتابد ، تا ببینی روانِ من هربار در شورِ تماشا چه می کند.دریغ که پلک ها در این پرتوی سرمدی گشوده نمی گردد.دلهایی هست که جوانه نمی زند.من این را دیر دریافتم.و سخت باورم شد.چه هنگام آیا روان ها بادبان خواهد گسترید.و قطره ها دریا خواهد شد.

نپرسیم.

و باخود بمانیم.

و درون خویش را آب پاشی کنیم. و خویشتن را پهنا دهیم.


و اگر تنهایی از نفس افتاد ، در بگشاییم و یکدیگر را صدا بزنیم."


قسمتی از نامه ی سهراب به مهری

+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط پن کیک |

شاید بهم بخندین اما

قبل از افتادن یه سری اتفاقای مهم ، معمولن قلبم آروم بهم خبرشو میده.

و من گاهی نمی فهمم چی میگه ، اما صداشو می شنوم.

مثل یه طوفانی که می خواد بیاد و قبلش پرهای یه قاصدک به خودشون می لرزن.

اما خب؛

به هرحال قاصدکه نمی دونه که می خواد چی بشه.

می دونه؟

+ نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط پن کیک |

ترجیحم اینه که آروم زندگی کنم ؛ حداقل تا یه مدت.

و تحمل هیچ ضربه ای رو احتمالن نداشته باشم ...

حداقل تا یه مدت.

+ نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط پن کیک |

ژیل:    فکر کردی با زن دیگه ای هستم؟

لیزا:    (قیافه ی توداری به خود می گیرد) به من مربوط نیست.

ژیل:    فکر کردی با زن دیگه ای هستم؟

لیزا:    هرکاری می خوای بکن ، نمی خوام بدونم.

ژیل:    فکر کردی با زن دیگه ای هستم؟

لیزا:    ما زن و شوهر آزادی هستیم ، تو هر جا بخوای میری، منم همینطور ، این بین ما مسئله ی حل شده ایه

ژیل:    پس اینطوری فکر می کردی!

لیزا:    خواهش می کنم،سعی نکن بهم بقبولونی که حسودیم شده بود.

ژیل:    معلومه، به عبارت ساده : حسودیت شده بود.


قسمتی از نمایشنامه خرده جنایت های زناشوهری

.

.

خدا لعنتت کنه اریک-امانوئل !

+ نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط پن کیک |

دستور صحنه :

نفسم بالا نمیاد.

بعد کلن منقبض شدم ، نشستم یه گوشه.


+ نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط پن کیک |

یه حس گندی بهم میگه تمام کارایی که انجام داده رو یکی یکی انجام بدم که ازش عقب نمونده باشم!

ولی وقتی به خودم فکر می کنم که انجامشون می دم ، حالم از خودم بهم می خوره.

هنوز نمی تونم.

نمی تونم از سر رو کم کنی و لجبازی کارایی رو انجام بدم که مالِ من نیستن ،

هنوز واسه خودم ارزش قایلم.

.

.

اَه ه!

متاسفم که اینو می گم اما : خیالت راحت.

:|

+ نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط پن کیک |

یه صحنه ی خیلی خوبی داره آخر ِ این فیلم ِ le Divorce .
که هر دفعه که می بینمش از مکثاشون ، دیالوگا و نگاهایی که بین اون آقاهه و ایزابل رد و بدل میشه خوشم میاد.یه حس نا امیدی ِ انگیزه دار ِ عجیبی بهم میده.
هرچند دفعه اولی که دیدمش کلی حرص خوردم ؛ اما این صحنه و یکی دو دقیقه بعدش از قشنگترین جاهای این فیلمه بنظرم.

Edgar :You're aware that in France a widow is a hallowed person.

Isabel: What about a mistress?

Edgar: She's,
 uh,
 tolerated.
And
adored

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط پن کیک |

مثل یه مالیخولیا ،

یه تخیل ِ غریب،

که می خوایم به واقعی بودنش پا بدیم.

.

.

پ.ن: از اینکه یکی یه بازیِ من-درآوردی درست کنه و منو بندازه توش (چه من راضی باشم و چه نه) خوشم نمیاد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط پن کیک |

مثل یه دستمال کاغذی

مثل یه موش آزمایشگاهی

.

.

یادم رفته بود که آدما قبل ِ آدم بودنشن صرفن یه مُهره ن.

+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط پن کیک |

نشده بود تا حالا انقد از دست یکی عصبانی بشم که بگم دیگه اسمشم جلو من نیارین.

+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط پن کیک |

قلبم دردی گرفت ،

و به آرامی شکست.

.

.

من همیشه -در بازی های عاطفی ِ این مدلی- بازنده بوده ام.

+ نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط پن کیک |

آرزو می کنم ...

برای اولین بار در عمرم

از ته ِ تهِ تهِ دل ،

.

.

که امشب - سوم دی ماه 1390 - جسمم بمیرد.

و نبیند چهار دی را ... پنج اش را ...

بقیه اش را ...

.

.

آرزو می کنم.

و چون خیلی خیلی از تهِ دل است دست هایم را زیر چانه ام می گذارم ،به عقربه های ساعت خیره می شوم تا نیمه شب ، خیلی سیندرلا-وار آرزویم برآورده شود :)

+ نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط پن کیک |

از سنگینی این بار له می شوید ، دوستان!

اگر یک لحظه

فقط یک لحظه

گوشه ای از تنهایی و دلتنگی مرا روی شانه هایتان بگذارند.

.

.

کاش یکی بود بزرگیشو درک می کرد.اصن کمک لازم ندارم، نمی خواد کمکم کنه ، فقط کاش یکی بود خیلی ملایم درکم می کرد.

+ نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط پن کیک |

"دردناکه.وحشتناکه.

اینکه حتی حوصله ی خودتم نداشته باشی.

و هیشکی هم وجود نداشته باشه که بتونی بیشتر از نیم ساعت تحملش کنی.

من نمی دونم این همه خشم و بی تابی مو کجا جا بدم.

نمی دونم چی تو وجود من افتاده که باعث میشه هر کی هر کاری می کنه بهم بر بخوره  ؛ اونقد که از معاشرت با آدما بترسم.

من نمی دونم چی به سرم اومده.در حالیکه آدما رو دوست دارم اما عمیقن ازشون دلخور و ناراحتم.خیلی شدید..."

.

.

بعد اینکه اینارو نوشتم یه چیز جالبی دیدم تو پست موقتای یک ماه ، یک ماه و نیم قبل.

ببین!

حالِ الانمو کاملن منطقی پیش بینی کرده بودم!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط پن کیک

من یه آدم ِ بدی ام که نمی تونم با این آدمای خوب کنار بیام.

+ نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط پن کیک |

نیستی که ببینی بهم می گن روانی.

اگه بودی نمی گفتن.

اگه بودی انقد زود از کوره در نمیرفتم.

انقدر زود از هرچی ناراحت نمی شدم.

.

.

لعنت به تو ؛

هزار و سیصد و نود بار.

+ نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط پن کیک |

کمتر دروغ گفتن

کمتر بلوف زدن

.

.

کاش.

+ نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط پن کیک |