
سم: درست مثل داستان های معروف آقای فرودو ،اونهایی که واقعا مهم بودند.اون هایی که پر از خطر و تاریکی بودند و گاهی آدم دلش نمی خواست آخر قصه رو بدونه ...چون نمی تونست پایان خوبی داشته باشه ! چطور دنیا می تونه پر از خوبی باشه ...در حالی که اینقدر اتفاقات بد میفته؟ ولی در نهایت ، این سایه ...گذراست.حتی تاریکی هم باید بگذره. و جای خودش رو به روز بده . وقتی خورشید دوباره می تابه ، درخشان تر خواهد تابید.این ها داستان هایی بودند که توی ذهن باقی موندن...و معنا پیدا کردن.حتی اگر موقع شنیدنوشون کوچیک بودی و دلیلش رو نمی فهمیدی . ولی آقای فرودو ، حالا می فهمم.حالا می فهمم.آدم های توی اون قصه ها می تونستن تسلیم بشن ، ولی این کار رو نکردن.ادامه دادن ...چون به هدفشون ایمان داشتن .
فرودو: ما به چی ایمان داریم سم ؟
سم: که توی دنیا خوبی هم هست آقای فرودو.
و ارزش جنگیدن رو داره .