از یک چیزی که دقیقن نمی دانم چیست.
...
.
.
زشت!!
و هم توقع.
.
.
این آدم هیچ وقت اون بلای معروف سرش نمیاد.
غمگین و عصبانی ام؟
-یا اقلن ادای وحشتو در اُورد-
به شددت خنده م گرفت!
[ قهقهه ؛ از تهِ تهِ دل! ]
بیام جلو محکم هُلت بدم عقب بگم :
تو منو اذیت کردی!
بعد اینو که بگم انگار یه دنیا حرف نزده ی چند ساله رو گذاشتم رو زمین.
.
.
اَه!
حتی تصورشم یه جور خوب و ابلهانه ای راضیم می کنه.
چشاتو می بندی،
و دوباره و صد باره به خودت قول میدی که راجع به این موضوع به خودت کمک کنی.
.
.
حتی اگه -هر دفعه- نذاره.
که بسیار داره واسه خودمو بقیه آزاردهنده میشه ،
خصوصن واسه خودم ؛
-اونم وقتایی که بروزش نمیدم-!
میان این روز ابری من تورا صدا زدم.من تو را میان جهان صدا خواهم کرد و چشم براه صدایت خواهم بود.
و در این دره ی تنهایی ، تو آب روان باش و زمزمه کن ؛
من خواهم شنید."
قسمتی از نامه ی سهراب به نازی
"صدایی نیست که نپیچد و پیامی نیست که نرسد.هستی مهربان تر از آن است که پنداشته ایم.من گوش به زنگ ِ وزش ها نشسته ام و نگاه می کنم.زندگی را جور دیگر نمی خواهم.چنان سرشار است که دیوانه ام می کند.
دست به پیرایش جهان نزنیم.
کار من تماشاست و تماشا گواراست.من به مهمانی جهان آمده ام و جهان به مهمانی من.اگر من نبودم،هستی چیزی کم داشت.اگر این شاخه ی بید خانه ی ما هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم به راهی می سوخت.
همه چیز چنان است که می باید.آموخته ام که خرده نگیرم.
شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم.
....
من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد.بگذار هر بامداد آفتاب بر این دیوار آجری بتابد ، تا ببینی روانِ من هربار در شورِ تماشا چه می کند.دریغ که پلک ها در این پرتوی سرمدی گشوده نمی گردد.دلهایی هست که جوانه نمی زند.من این را دیر دریافتم.و سخت باورم شد.چه هنگام آیا روان ها بادبان خواهد گسترید.و قطره ها دریا خواهد شد.
نپرسیم.
و باخود بمانیم.
و درون خویش را آب پاشی کنیم. و خویشتن را پهنا دهیم.
و اگر تنهایی از نفس افتاد ، در بگشاییم و یکدیگر را صدا بزنیم."
قسمتی از نامه ی سهراب به مهری
قبل از افتادن یه سری اتفاقای مهم ، معمولن قلبم آروم بهم خبرشو میده.
و من گاهی نمی فهمم چی میگه ، اما صداشو می شنوم.
مثل یه طوفانی که می خواد بیاد و قبلش پرهای یه قاصدک به خودشون می لرزن.
اما خب؛
به هرحال قاصدکه نمی دونه که می خواد چی بشه.
می دونه؟
و تحمل هیچ ضربه ای رو احتمالن نداشته باشم ...
حداقل تا یه مدت.
لیزا: (قیافه ی توداری به خود می گیرد) به من مربوط نیست.
ژیل: فکر کردی با زن دیگه ای هستم؟
لیزا: هرکاری می خوای بکن ، نمی خوام بدونم.
ژیل: فکر کردی با زن دیگه ای هستم؟
لیزا: ما زن و شوهر آزادی هستیم ، تو هر جا بخوای میری، منم همینطور ، این بین ما مسئله ی حل شده ایه
ژیل: پس اینطوری فکر می کردی!
لیزا: خواهش می کنم،سعی نکن بهم بقبولونی که حسودیم شده بود.
ژیل: معلومه، به عبارت ساده : حسودیت شده بود.
قسمتی از نمایشنامه خرده جنایت های زناشوهری
.
.
خدا لعنتت کنه اریک-امانوئل !
نفسم بالا نمیاد.
بعد کلن منقبض شدم ، نشستم یه گوشه.
ولی وقتی به خودم فکر می کنم که انجامشون می دم ، حالم از خودم بهم می خوره.
هنوز نمی تونم.
نمی تونم از سر رو کم کنی و لجبازی کارایی رو انجام بدم که مالِ من نیستن ،
هنوز واسه خودم ارزش قایلم.
.
.
اَه ه!
متاسفم که اینو می گم اما : خیالت راحت.
:|
یه تخیل ِ غریب،
که می خوایم به واقعی بودنش پا بدیم.
.
.
پ.ن: از اینکه یکی یه بازیِ من-درآوردی درست کنه و منو بندازه توش (چه من راضی باشم و چه نه) خوشم نمیاد.
مثل یه موش آزمایشگاهی
.
.
یادم رفته بود که آدما قبل ِ آدم بودنشن صرفن یه مُهره ن.
و به آرامی شکست.
.
.
من همیشه -در بازی های عاطفی ِ این مدلی- بازنده بوده ام.
برای اولین بار در عمرم
از ته ِ تهِ تهِ دل ،
.
.
که امشب - سوم دی ماه 1390 - جسمم بمیرد.
و نبیند چهار دی را ... پنج اش را ...
بقیه اش را ...
.
.
آرزو می کنم.
و چون خیلی خیلی از تهِ دل است دست هایم را زیر چانه ام می گذارم ،به عقربه های ساعت خیره می شوم تا نیمه شب ، خیلی سیندرلا-وار آرزویم برآورده شود :)
اگر یک لحظه
فقط یک لحظه
گوشه ای از تنهایی و دلتنگی مرا روی شانه هایتان بگذارند.
.
.
کاش یکی بود بزرگیشو درک می کرد.اصن کمک لازم ندارم، نمی خواد کمکم کنه ، فقط کاش یکی بود خیلی ملایم درکم می کرد.
اینکه حتی حوصله ی خودتم نداشته باشی.
و هیشکی هم وجود نداشته باشه که بتونی بیشتر از نیم ساعت تحملش کنی.
من نمی دونم این همه خشم و بی تابی مو کجا جا بدم.
نمی دونم چی تو وجود من افتاده که باعث میشه هر کی هر کاری می کنه بهم بر بخوره ؛ اونقد که از معاشرت با آدما بترسم.
من نمی دونم چی به سرم اومده.در حالیکه آدما رو دوست دارم اما عمیقن ازشون دلخور و ناراحتم.خیلی شدید..."
.
.
بعد اینکه اینارو نوشتم یه چیز جالبی دیدم تو پست موقتای یک ماه ، یک ماه و نیم قبل.
ببین!
حالِ الانمو کاملن منطقی پیش بینی کرده بودم!
اگه بودی نمی گفتن.
اگه بودی انقد زود از کوره در نمیرفتم.
انقدر زود از هرچی ناراحت نمی شدم.
.
.
لعنت به تو ؛
هزار و سیصد و نود بار.
کمتر بلوف زدن
.
.
کاش.